زیبایی‌شناسی شکست

بنیامین در گستره‌ای وسیع قلم می‌زد؛ از نقد ادبی و مباحث سیاسی گرفته تا عرفان یهودی. اما در پس تمام این نوشته‌ها، می‌توان چهره یک فیلسوف منسجم را بازشناخت. او در اثر مهم خود، «سرچشمه درام تراژیک آلمانی»، کارکرد فرم‌های هنری را تبدیل محتوای تاریخی به حقیقت فلسفی می‌دانست. بنیامین برخلاف دیدگاه رمانتیک‌ها و فلاسفه‌ای چون شلینگ یا هگل، معتقد نبود که اثر هنری محلِ کمال یافتنِ ایده است؛ بلکه برعکس، اثر هنری باید نشان دهد که چرا ایده تکامل نمی‌یابد و گسسته باقی می‌ماند.

شاه‌کلید اندیشه بنیامین «ویرانگری» است. او در «خیابان یک‌طرفه» می‌نویسد: «آنچه ما زیبا می‌خوانیم، نمایانگر ناسازه‌هاست.» از نگاه او، هنر نباید به دنبال ایجاد توهمِ زیبایی و کمال باشد، بلکه هنرِ اصیل، فراخوانی برای دگرگونی است و برای رسیدن به این دگرگونی، ناچار است چیزی را ویران کند تا جایگاه حقیقت را نشان دهد. اینجاست که شباهتی ظریف میان اندیشه او و هایدگر دیده می‌شود؛ هر دو باور داشتند که ساختنِ اصیل، نیازمند نوعی ویرانگری در پیش‌فرض‌های پیشین است.

بنیامین میان «نماد» و «تمثیل» تمایز قائل بود. او نماد را فریبنده می‌دانست، زیرا سعی دارد به دروغ، وحدت و یکپارچگی را به نمایش بگذارد. در مقابل، او ستایشگر «تمثیل» بود، چرا که تمثیل مانند تکه‌هایی ویران شده، حقیقتِ تکه‌تکه و رنج‌آور تاریخ را صادقانه‌تر بازتاب می‌دهد. در روش نگارش خودِ بنیامین نیز این رویکرد دیده می‌شود؛ او با کنار هم چیدن قطعات منفرد و جملات قصار، تداومِ آشنا و خطیِ روایت را ویران می‌کرد تا مخاطب را به تفکر وادارد.

اوج این نگاه را می‌توان در تفسیر او از فرانتس کافکا دید. بنیامین در نامه‌ای به دوستش گرشوم شولم نوشت که برای درک زیباییِ آثار کافکا، نباید فراموش کرد که این زیبایی، سیمایِ «شکست» است. بنیامین که در زندگی شخصی خود نیز طعم تلخ ناکامی‌های پیاپی و تبعید را چشیده بود، در آثار کافکا تصویر آشنای مغلوب شدن را می‌دید. او زیبایی‌شناسی شکست را تئوریزه کرد؛ دیدگاهی که می‌گوید حقیقتِ تاریخ را نه فاتحان، بلکه شکست‌خوردگان می‌نویسند. او در نهایت، رفتن برای نرسیدن را انتخاب کرد، چرا که در این نرسیدن، حقیقتی نهفته بود که در هیچ پیروزیِ ظاهری یافت نمی‌شد.