زیباییشناسی کمال
سازندگی به مثابه ضرورت؛ چرا هنر باید فراتر از ویرانی بایستد؟
گئورگ لوکاچ و پیروان سنت کلاسیک، بر این باور بودند که تمرکزِ بیش از حد بر «ناسازهها» و «ویرانگری»، هنر را به ورطه ناامیدی و انفعال میکشاند. اگر بنیامین معتقد بود که اثر هنری نشان میدهد ایده تکامل نمییابد، دیدگاه مقابل (تزِ کلاسیک و هگلی) استدلال میکند که هنر دقیقاً همان جایی است که پراکندگیهای جهانِ واقعی باید در آن به وحدت برسند. اثر هنریِ بزرگ، اثری نیست که در برابر آشوبِ جهان تسلیم شود و فرم خود را ویران کند، بلکه اثری است که بر این آشوب غلبه کرده و نظمی معنادار خلق میکند.
در نقدِ ستایش از «تمثیل» و قطعهقطعه بودن، باید گفت که پناه بردن به تکهها، نوعی فرار از مسئولیتِ دیدنِ «کل» است. نماد (Symbol) برخلاف نظر بنیامین، فریب نیست؛ بلکه تلاشی قهرمانانه برای آشتی دادنِ انسان با جهان است. وقتی ما زیبایی را تنها در شکست جستوجو کنیم، ناخودآگاه پیروزی و بهروزی را امری ناممکن یا مبتذل فرض کردهایم. اما آیا انسان همواره محکوم به شکست است؟ هنری که مدام بر طبل ویرانی میکوبد، در نهایت مخاطب را در میان آوارها تنها میگذارد، بدون آنکه نقشهای برای ساختنِ بنایی نو به او بدهد.
برخلاف نگاه بنیامین به کافکا که «مغلوب شدن» را ستایش میکند، زیباییشناسیِ سازنده به ما میگوید که انسان حتی در اوج تراژدی نیز میتواند ایستاده باشد. هنر نباید صرفاً سوگواری برای گذشته یا نمایشگرِ بنبست باشد. گوته یا بالزاک را در نظر بگیرید؛ آنها جهان را با تمام تضادهایش تصویر میکنند، اما در نهایت تصویری از «تمامیت» ارائه میدهند که به انسان قدرتِ شناخت و تغییر میدهد، نه فقط حسِ همدردی با شکست.
بنابراین، اگر «ساختن» را تنها پیشبینیِ ویرانگری بدانیم، به دام نوعی نهیلیسم افتادهایم. ساختن، نه پیشفرضِ ویرانی، بلکه ذاتِ زندگی و هنر است. تاریخ را شاید فاتحان بنویسند، اما هنرِ والا متعلق به کسانی است که حتی بر روی ویرانهها، رویایِ شهرهای آباد را در سر میپرورانند. انتخابِ نهایی انسانِ آگاه، رفتن برای رسیدن است؛ چرا که در نرسیدن، هیچ فضیلتی جز تکرارِ رنج وجود ندارد. هنر، وعده رستگاری است، نه بایگانیِ شکستها.