بی‌سواد بودند؛ اما بی‌دانش نبودند

او افزود: «من عواطف ملی‌گرایانه خیلی خاصی پیدا کردم و این عواطف را با مطالعات تاریخی خودم تقویت کردم، به نحوی که دوره دبیرستان را که طی می‌کردم، تقریبا می‌توانم بگویم هر کتابی که در حوزه علوم انسانی بود، یعنی اگر کسی کتابی را در حوزه تاریخ، جغرافیا، ادبیات و فلسفه نام می‌برد، می‌گفتم که خوانده‌ام و واقعا هم خوانده بودم. بعد به دانشسرای عالی هم که رفتم، به انتخاب خودم رشته تاریخ و جغرافیا را انتخاب کردم، که در آن ایام یعنی سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸ تاریخ و جغرافیا با هم بود، من مطالعاتم را ادامه دادم و توانستم استخوان‌بندی فکری خودم را به عنوان یک ایرانی وابسته به مردم ایران، آب و خاک ایران، وابسته به فرهنگ و تمدن و موجودیت معنوی ایران تقویت کنم. من از اینکه یک ایرانی هستم، افتخار می‌کنم و از اینکه یک ایرانی به دنیا آمدم، خوشحالم و خودم را شاد می‌دانم و از اینکه صاحب چنین شأنی در عرصه فرهنگ و تمدن بشری هستیم، به خودم می‌بالم.

شعبانی درباره علاقه‌اش به ادبیات توضیح داد: «پدر و مادر من هر دو آدم‌های به مفهوم مطلقِ کلام بی‌سواد بودند، یعنی خواندن و نوشتن نمی‌دانستند. ولی مادرم یک‌سوم حافظ را حفظ داشت و پدرم هم در حدود یک‌دوم حافظ را حفظ داشت. دائم در خانواده ما کتاب‌های تاریخی می‌خواندند، از شاهنامه فردوسی که خودم تا ده‌سالگی که در خانواده بودم، شاهنامه می‌خواندم. خاورنامه می‌خواندم و حسین کرد شبستری و… خانواده می‌نشست و گریه می‌کرد، خودشان را در غم سیاوش، در غم آدم‌های برجسته سوگوار نشان می‌داد. خانواده بسیار مشوق من بودند. پدر من درآمد بسیار کمی در حد ۴۰ تا ۵۰تومان در ماه داشت. سه پسر داشت و سه دختر اما از همین درآمد، ماهی ۲۵تا ۳۰تومان برای من می‌فرستاد تا من درسم را بخوانم. من هم اولین سالی که به دانشسرای عالی رفتم و ماهی ۱۵۰تومان به من حقوق دادند، اولین پولی را که گرفتم، مال پنج ماه بود که از این ۷۵۰تومان، ۴۵۰ تومان را برای پدرم فرستادم و بعد از آن هم تعهد کردم تا پایان عمر پدر و مادر و خانواده را اداره کنم که اداره کردم. یعنی آنها خیلی مشوق من بودند. بی‌سواد بودند اما بی‌دانش نبودند. مانند تمام ایرانیانی که در همه جای ایران شما پیدا می‌کنید.»

او افزود: «استاد ارجمند دکتر محمداسماعیل رضوانی، استادِ من در دوره لیسانس و فوق لیسانس بودند، به یاد دارم که سال ۱۳۴۶به فاصله یک هفته که فوق لیسانسم را گرفتم، به سوربن رفتم تا در مقطع دکتری تحصیل کنم. خانواده سالی یک فرش برایم می‌فرستادند تا آن را بفروشم و هزینه تحصیلم را بپردازم. به اضافه قرض‌هایی که داشتم. در این مسیر یک ‌بار پولم کم شد و برای همسرم که با دو فرزندم در ایران بودند، نوشتم که کتاب «لغت‌نامه مرحوم معین» را به آقای دکتر رضوانی بدهید. چون کتاب دست‌نخورده است، ۵۰۰تومان قیمت دارد. این ۵۰۰ تومان را از ایشان بگیرید و برای من بفرستید. مرحوم دکتر رضوانی ۵۰۰ تومان را به همسر من داده بود ولی کتاب‌ها را نگرفته بود و به همسرم گفته بود آقای شعبانی زمانی که برگردد باید معلمی کند، پس این کتاب‌ها به درد خود ایشان می‌خورد. این‌گونه من مدیون استاد شدم.»

این نویسنده ادامه داد: «خاطره دیگرم از مرحوم دکتر عباس زریاب خویی و مرحوم خانبابا بیانی و مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی است. زمانی که من از فرنگ برگشتم و درجه دکتری گرفته بودم، نسخه‌های رساله خودم را خدمت این بزرگواران بردم و گفتم من پاریس و سوربن و اینها را قبول ندارم، شما باید بگویید که آیا من قابل این هستم که دکتر باشم یا نه، هر سه استاد رساله من را خواندند و تایید فرمودند و من مدیون این بزرگواران هستم. در خلال عمرم هم هر زمان که گرفتاری داشتم و خدمتشان می‌رفتم، این بزرگواران در نهایت ادب و انسانیت و تواضع و بزرگواری که شیوه مرضیه حیات علمی آنها بود، با من رفتار می‌کردند.»

شعبانی گفت: «زمانی که مدرک دکتری را گرفتم و به ایران برگشتم، مانند بسیاری از افرادی که بزرگواری می‌کردند و به دیدنم می‌آمدند و بنده را تشویق و تمجید می‌کردند و می‌گفتند بارک‌الله در سه سال دکتری را گرفتی، شخصی به نام آسید احمد خراسانی هم که استاد دانشگاه اصفهان بود و من ۵ سال با لیسانس و فوق لیسانس خدمت ایشان همکار بودم؛ به دیدنم آمد، دیدم ایشان همچنان نشسته است، درحالی‌که همه رفته‌اند. مبلغ ۱۵۰۰تومان آن روز را از جیبش درآورد و گفت؛ من می‌دانم جوان که تو با پول خودت رفتی، درس خواندی و آمدی. تا زمانی که کار پیدا کنی، وضعیت دشوار است. من این پول را به تو می‌دهم، هر زمان که داشتی به من برگردان.»

او افزود: «از آنجا که من بلافاصله در دانشگاه ملی کار پیدا کردم و حقوقم شد ۳۰۰۰ تومان، لذا پول ایشان را به فاصله ۳ ماه برگرداندم. ناگفته نماند که ایشان ۱۵۰۰تومان به من دادند که من نگرفتم و ۶۰۰تومان از آن مبلغ را برداشتم و گفتم همین کافی است. خواستم که ۶۰۰تومان را به ایشان برگردانم اما نمی‌گرفت؛ گفت به من نده و هر روز هر کس در شرایط آن روز تو بود که من این پول را به تو دادم، به او کمک کن. البته من قدر این آدم بزرگوار را می‌دانم، پولش را برگرداندم ولی این جوانمردی و بزرگواری مرحوم آسید احمد خراسانی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم و بعد از این تاریخ هم شاید خودم بگویم که چقدر از حقوقم را در حد فرض کنید، حداقل یک‌چهارم از حقوقم را به طور دائم، در این سال‌های طولانی به دیگران دادم و یک قران هم پس نگرفتم و به همه گفتم هر وقت داشتید به هر آدمی که ندار بود، کمک کنید. اینها آدم‌هایی هستند که در زندگی من تاثیر خیلی مثبتی داشتند.»