مرد همیشه جنگجو
اینکه اصلا چنین احتمالی مطرح شده بود دیوانهکننده بود؛ اینکه حالا منتفی شده مایه آسودگی است؛ و اگر مردم تصور میکردند ممکن است چنین کند، فقط به این دلیل بود که خود او بارها و بارها چنین برداشتی را القا کرده بود.
سخنرانی او در مجمع جهانی اقتصاد، شکاف تازهای را در آن نزدیکیِ کهن، ریشهدار و بنیادین ما با اروپا نمایان کرد. این شکاف را میتوان در این دو نقلقول در دو روز متفاوت، خطاب به یک مخاطب دید:
نخستوزیر کانادا، مارک کارنی، روز سهشنبه گفت رهبری سنتی ایالات متحده بر ناتو به پایان رسیده است. «ما در میانه یک گسست هستیم، نه یک گذار.» او افزود: «قدرتهای میانی باید با هم عمل کنند چون اگر سرِ میز نباشیم، خودمان در منو خواهیم بود.» او تشویق ایستاده گرفت.
روز بعد، آقای ترامپ بداهه گفت: «کانادا بهخاطر ایالات متحده زنده است. این را یادت باشد مارک، دفعه بعد که حرف میزنی.»
واضح است که دوستان اینگونه با هم سخن نمیگویند.من ادامه تاملات هفته گذشتهام را درباره جنبههایی از سرشت شخصی آقای ترامپ که به وضعیت کنونی انجامیده، پی میگیرم. این هفته او مرا به یاد زنی انداخت که زمانی میشناختم؛ همیشه آشفته، همیشه در حال ایجاد هیاهو و درام دعواها، دلبستگیهای ناگهانی، پایانهای آتشین. کمکم به این نتیجه رسیدم که درون او توفانی دائمی جریان دارد و بهسبب همان، بیرون هم توفان میآفریند؛ گویی برای حفظ تعادل فشار هوا میان درون و بیرون. برای کارکردن، به توازنی میان نیروهای درونی و بیرونی نیاز داشت.
او برای زندهماندن باید دردسر میساخت. آیا این کسی را به یادتان نمیآورد؟
آقای ترامپ از ملال ترسی واقعی دارد. وقتی آرامش و سکوت برقرار است، بیقرار و مضطرب میشود. به نظر میرسد تابِ «عادیبودن» را ندارد و اعتماد چندانی به پیشرفت آرام و بیسروصدا نشان نمیدهد؛ اینکه سیاست خوبی را مستقر کنی و بگذاری جا بیفتد. پس درام میسازد، حمله میکند، نیروهای متقابل را برمیانگیزد، میترسد آیا بخت من دوام میآورد؟ دشمن را شکست میدهد، پیروزی اعلام میکند و آرام میگیرد. بعد دوباره بیقرار میشود و درام تازهای میسازد. کف کن، بشوی، تکرار کن. زندگی یعنی درام؛ همیشه همین بوده. قبلا کازینوهای قمار و ورشکستگی بود، حالا ونزوئلا و گرینلند است. اما همان اضطرابِ در کمین است.
بخشی از دلیل فرسایندهبودن این دوره همین است. در هفتههای آرام، خودت هم عصبی میشوی، چون حس میکنی دردسر در راه است.
این را میشود در شیوه خواندن او از تلهپرومپتر هم دید. وقتی متنِ آماده میخواند، بیعلاقه به نظر میرسد، انگار میترسد اتفاق هیجانانگیزی نیفتد. اما وقتی بداهه میگوید، هیجان ممکن میشود. سخن گفتن بیمقدمه یک قمار است، خودش هم نمیداند چه خواهد گفت! و قمار هیجانانگیز و سرگرمکننده است.
بااینهمه، وقتی از متن فاصله میگیرد، بخشی از جهان درونیاش را آشکار میکند و گاهی با نوعی کنجکاویِ تقریبا معصومانه به گفتههای خودش گوش میدهد.
«چیزی که میخواهم یک تکه یخ است… خواسته خیلی کوچکی است.» بیتردید دستکم بخشی از نگاه او به گرینلند همین است. ما از تصرفِ سرزمینِ یک کشورِ مستقل توسط کشور دیگر حرف نمیزنیم؛ او فقط مردی است که برای نوشیدنیاش یخ میخواهد. مگر چه میخواهد؟
درباره اروپا هم چنین است. آقای ترامپ اغلب و بحق به موفقیتش در واداشتن اعضای ناتو به افزایش سهمشان در دفاع اشاره میکند. آنچه در سخنرانی داووس روشنگر بود، احساس صادقانه او نسبت به متحدانمان است. او گفت آمریکا همیشه برای ناتو هست، «اما مطمئن نیستم آنها برای ما باشند.» اگر آمریکا مورد حمله قرار گیرد، «مطمئن نیستم آنها باشند».
با خودم فکر کردم آیا ولادیمیر پوتین در تماسهای تلفنی چنین حرفهایی را در گوشش زمزمه میکند - دونالد، به این بهاصطلاح دوستان اعتماد نکن. فکر دومم این بود که چه توهینی است. عقبنشینی از جمله «به تو اعتماد ندارم» در دوستی کار سختی است. سوم، چه تصویر تیرهای. وفاداریهای قدیمی، تاریخ مشترک، خون مشترک، قبایل قدیمی، کاغذهای قدیمی مگناکارتا، امیل زولا. وقتی دوستیهای بنیادینت را از دست میدهی، خودت را در جهان ضعیفتر میکنی. دیدن فروپاشیشان هولناک است. اگر دو دوستِ بیست یا چهلساله از هم ببرند و این شکاف ترمیم نشود، نسبت به آنها نوعی شرمندگی و حتی احساس شرم پیدا میکنی.
همانطور که بارها گفته شده، برای آقای ترامپ همهچیز شخصی است. خبر این است که این شخصیبودن کمتر هم نشده است.
با اشاره به رهبران اروپایی گفت: «تا همین چند روز پیش که درباره ایسلند بهشان گفتم، دوستم داشتند و به من میگفتند بابا.» درباره رهبران بزرگ کسبوکار اروپا: «تکتکشان را میشناسم. یکجوری سرشان پایین است. نه میخواهند مرا ببینند، نه جرات دارند توی چشمهایم نگاه کنند».
(چند بار آقای ترامپ گرینلند را با ایسلند اشتباه گرفت؛ اشتباهی قابلدرک، چون گرینلند سفید و پوشیده از یخ است و ایسلند سبز و پوشیده از گردشگر!).
در بداههگویی مفصلی، از نحوه برخوردش با سوئیس گفت: «میآیند، ساعتهایشان را میفروشند، بدون تعرفه.» پس او تعرفه میگذارد. رئیسجمهور سوئیس «یک زن» تماس میگیرد و «تکراری» حرف میزند. کشورش کوچک است، نمیشود این کار را کرد. «اعصابم را خرد کرد.» پس تعرفه را بالا برد. اما بعد پایین آورد، «چون نمیخواهم به مردم آسیب بزنم». درباره رئیسجمهور فرانسه، امانوئل مکرون: «دوستش دارم. واقعا دوستش دارم. باورش سخت است، نه؟»
بعد نکته جالبی آمد. آقای ترامپ از این گفت که چگونه مکرون را در موضوع قیمتگذاری داروها تحت فشار گذاشته است: «گفتم داستان این است، امانوئل. جوابش این است که انجامش میدهی. سریع هم انجامش میدهی.»
این مرا تکان داد، چون میدانستم چه صدایی میشنوم: صدای ادوارد جی. رابینسون در یک فیلم دهه ۱۹۳۰ که سال ۱۹۵۸ در برنامه «فیلم میلیوندلاری» پخش میشد؛ برنامهای که، مثل من، ترامپِ جوان هم در تلویزیون نیویورک با آن بزرگ شد. نمیشود اهمیت تلویزیون را در شکلگیری این مرد اغراقآمیز دانست؛ منظورم فیلم «کارآموز» نیست، آن فیلمهای قدیمی است.
درباره ونزوئلا، آقای ترامپ بهصراحت از برکناری رئیسجمهورش، نیکلاس مادورو، توسط آمریکا نام نبرد. در عوض، با آهنگ گفتارِ رابینسون در نقش «سزار کوچولو» گفت: «بعد از پایان حمله، حمله که تمام شد، همکاریِ عالیای به ما دادند؛ گفتند بیایید معامله کنیم. بقیه هم باید همین کار را بکنند.» این هم باز زبانِ فیلمهای گانگستری است.
در بخشی درباره بازسازی ارتش آمریکا، گفت: «ما ناوهای جنگی را برمیگردانیم.» ناوهای جدید «صد برابر قدرتمندتر» از ناوهای افسانهای جنگ جهانی دوماند؛ و بعد نامشان را برد: میسوری، آیووا، آلاباما. «فکر کردم شاید بتوانیم آنها را از انبار خارج کنیم.» اما فهمید ناوهای مدرن بسیار قدرتمندترند. «پس آن شد پایانِ انبار».
اینکه مردی از اینکه ناوهای مدرن از ناوهای بازنشسته چند دهه پیش پیشرفتهترند شگفتزده شود، عجیب است؛ اما جالبتر درگیریِ او با گفتههای خودش بود. ناگهان مطمئن شدم که او با تماشای «پیروزی در دریا»، مجموعه مستند بزرگ دهه ۱۹۵۰ درباره ناوهای جنگ جهانی دوم، بزرگ شده است. تحقیق کردم و فهمیدم بله، کشتیهایی که نام برد، در آن مجموعه حضور داشتند؛ مجموعهای که او واقعا در کودکی دیده بود و تاریخ را از فاصله، بر پرده یک صفحهنمایش، تجربه کرده بود.
* خبرنگار والاستریتژورنال