هر چیز قیمتی دارد!

اما از منظر یک نظریه‌پرداز قیمت، این نوع استفاده از عبارت گیج‌کننده است. برای مثال، توماس سوول در کتاب «دانش و تصمیم‌گیری» می‌نویسد: اینکه بگوییم «نمی‌توان برای این یا آن قیمتی تعیین کرد»، ناشی از درک نادرست فرآیند اقتصادی است. چیزها هزینه دارند، زیرا می‌توانست به‌جای آن‌ها، با همان زمان، تلاش و مواد اولیه، چیزهای دیگری تولید شود. به این معنا، هر چیز الزاما قیمتی دارد، چه نهادهای اجتماعی موجب شوند پولی مستقیما از مصرف‌کنندگان دریافت شود یا نه.

با این حال، مردم اغلب این عبارت را در مورد چیزهایی مانند ارزش جان انسان به‌کار می‌برند. معمولا منظور از این سخن آن است که جان انسان به‌نوعی بی‌قیمت است. قابل‌درک است که چرا افراد چنین عبارتی را در این زمینه به‌کار می‌برند. این برداشت اغلب با باورهای دینی همراه است. برای مثال، در تلمود آمده است که «هرکس جان یک انسان را نجات دهد، گویی تمام جهان را نجات داده‌است.» مسیحیان نیز به کرامت ذاتی انسان باور دارند؛ اینکه انسان به‌صورت خدا آفریده شده، دارای هدف است و جان انسان مقدس بوده و باید مورد حفاظت قرار گیرد. در عین حال، می‌توان به‌راحتی به بسیاری از موقعیت‌های روزمره اندیشید که در آنها افراد ناگزیر از برآورد ارزش جان انسان هستند. شرکت‌های بیمه باید چنین تصمیم‌هایی بگیرند. قانون‌گذاران قواعدی وضع می‌کنند که هدف آنها نجات جان انسان‌هاست و نهادهای نظارتی باید تصمیم بگیرند که این قواعد چگونه و تا چه حد اجرا شوند. این تصمیم‌ها مستلزم آن است که مشخص شود آیا هزینه نجات یک جان اضافی، ارزش پرداخت آن هزینه را دارد یا نه. نظام حقوقی نیز به خانواده‌های قربانیان اجازه می‌دهد در صورت مرگ غیرقانونی، درخواست غرامت کنند.

در این نوشته، تمرکز بر برآوردهای ارزش جان انسان است. در مواردی که لازم است برای جان انسان قیمتی تعیین شود، این کار چگونه انجام می‌شود؟ همان‌طور که همیشه، نظریه قیمت می‌تواند راهنمای ما باشد. اگر بخواهیم ارزش یک جان را برآورد کنیم، می‌توانیم به تصمیم‌های اقتصادی‌ای که افراد می‌گیرند رجوع کنیم. در این زمینه باید میان دو نوع رفتار تمایز قائل شد. نخست، تصمیم به خرید بیمه است. فردی که بیمه می‌خرد؛ در واقع در پی هموارسازی مصرف در طول زمان است. بدون بیمه، یک مشکل جدی سلامت موجب می‌شود بخش بزرگی از مصرف به سمت هزینه‌های درمانی سوق پیدا کند. در چنین شرایطی، ارزش نهایی یک دلار برای مصرف سایر کالاها بسیار بالا می‌رود. بیمه در عمل دلارها را از زمان‌هایی که ارزش نهایی آنها پایین‌تر است، به زمانی منتقل می‌کند که ارزش نهایی آنها بالاتر است.

نوع دوم رفتار، تصمیم به سرمایه‌گذاری در سلامت است. این نوع مخارج با هدف افزایش احتمال بقا انجام می‌شود. اینجا دیگر بحث بازتخصیص درآمد در طول زمان نیست، بلکه بحث زندگی‌کردن برای مدت‌زمانی طولانی‌تر است. باید توجه داشت که میان این دو هدف نوعی بازخورد وجود دارد. طول عمر بیشتر، پیامدهایی برای هموارسازی مصرف دارد. از سوی دیگر، بیمه درمانی با مشکل مخاطره اخلاقی همراه است. فردی که بیمه دارد، ممکن است کمتر از حالتی که بیمه نداشت در سلامت خود سرمایه‌گذاری کند.

نظریه قیمت به ما کمک می‌کند این مسائل را سامان دهیم. فرض کنید زندگی فرد به دو دوره تقسیم شده‌است و مصرف‌کننده بیمه‌ای با محاسبات بیم‌سنجی منصفانه دارد. مصرف‌کننده مایل است در هر دو دوره مصرف داشته‌باشد و باید درآمد خود را میان کالاهای مصرفی (در هر دو دوره) و مخارج سلامت تقسیم کند. مخارج بیشتر برای سلامت، احتمال بقا را افزایش می‌دهد (البته با بازدهی نزولی، زیرا حداکثر احتمال بقا‌برابر با یک است)، اما مصرف سایر کالاها را کاهش می‌دهد. مصرف‌کننده باید تصمیم بگیرد چه مقدار از درآمد را به سلامت و چه مقدار را به سایر کالاها اختصاص دهد.

نظریه قیمت می‌گوید مصرف‌کننده مخارج سلامت را تا جایی افزایش می‌دهد که منفعت نهایی آخرین دلار هزینه‌شده‌برابر با هزینه نهایی آن باشد. این شرط نهایی است که به ما درباره ارزشی که افراد برای جان خود قائل‌اند،  بینش می‌دهد. سرمایه‌گذاری در سلامت احتمال بقا را افزایش می‌دهد و در نتیجه مطلوبیت متوسط فرد را بالا می‌برد. هم‌زمان، این کار منفعت موردانتظار از بیمه را نیز افزایش می‌دهد، زیرا ارزش هموارسازی مصرف در طول زمان را بیشتر می‌کند. به یاد داشته باشید که اگرچه نمی‌توان مطلوبیت را مستقیما اندازه‌گیری کرد، اما نظریه قیمت نشان می‌دهد که با استفاده از متغیرهای قابل‌مشاهده می‌توان مطلوبیت متوسط را سنجید.

به‌سادگی می‌توان نشان داد که مطلوبیت متوسط را می‌توان با اندازه‌گیری ارزش مصرف و فراغت در دوره دوم زندگی تقریب زد. البته یک منفعت اضافی نیز از امکان هموارسازی مصرف در طول زمان وجود دارد، با این حال نظریه قیمت نشان می‌دهد که اثر کل صرفا مضربی از مطلوبیت متوسط است که این ضریب به میزان تمایل فرد به جانشینی مصرف در طول زمان بستگی دارد.

با این حال، هنوز یک چالش باقی می‌ماند. این ضریب تابع پارامتری است که میزان انحنای تابع مطلوبیت را اندازه می‌گیرد. این پارامتر قابل‌برآورد است و برآوردهایی از آن وجود دارد، بنابراین می‌توان ارزش آماری جان انسان را با محاسبه ارزش فعلی حاصل‌ضرب این پارامتر در معیار مطلوبیت متوسط به‌دست آورد.

اما یک معیار معادل دیگر نیز برای ارزش جان وجود دارد که در آن می‌توان انحنای تابع مطلوبیت را نادیده گرفت؛ در واقع اگر این انحنا را نادیده بگیریم، شرط نهایی فوق معادل شرطی خواهد بود که از مساله بیشینه‌سازی ثروت طول عمر به‌دست می‌آید. این موضوع از نظر شهودی قابل‌درک است، زیرا مخارج سلامت برای افزایش طول عمر انجام می‌شوند و میان افزایش طول عمر و افزایش ثروت طول عمر رابطه طبیعی وجود دارد.

این معیار جایگزین، راه ساده‌ای برای اندازه‌گیری ارزش آماری جان فراهم می‌کند. شرط نهایی در مساله بیشینه‌سازی ثروت، منفعت نهایی را به‌صورت تغییر در احتمال بقا ناشی از یک دلار هزینه اضافی برای سلامت، ضرب در دستمزد فرد، اندازه‌گیری می‌کند.

جذابیت این معیار در آن است که می‌توان آن را با برآورد رگرسیون‌های دستمزدی استخراج کرد. برخی مشاغل خطرناک‌اند و می‌توانند به مرگ منجر شوند. افرادی که در این مشاغل کار می‌کنند از این خطر آگاه‌اند و گزینه‌های جایگزین نیز دارند، بنابراین مشاغل خطرناک مستلزم پرداخت دستمزد بالاتری هستند. از آنجا که این اضافه‌دستمزد اطلاعاتی درباره ارزیابی فرد از ریسک در اختیار ما می‌گذارد، می‌توان از آن برای محاسبه ارزش آماری جان استفاده کرد. برای روشن‌شدن موضوع، یک مثال مفید است.

در سال‌۲۰۰۴، دورا کاستا و متیو کان اضافه‌دستمزدهای کارگران ۱۸ تا ۴۵‌ساله را بر اساس احتمال مرگ در محل کار برآورد کردند. آنها دریافتند که در سال‌۱۹۸۰، یک مرگ به ازای هریک‌میلیون ساعت کار در یک شغل، منجر به‌اضافه‌دستمزدی معادل ۵.۳۴دلار در ساعت (به دلارهای سال‌۱۹۹۰) می‌شد. این بدان معناست که قیمت هر واحد تغییر در احتمال مرگ‌برابر با ۵.۳۴میلیون دلار (به دلارهای ۱۹۹۰) است که همان ارزش آماری جان انسان محسوب می‌شود.

این برآورد اهمیت زیادی دارد. بازگردیم به بحث ابتدای متن؛ عبارت رایج دیگری که شنیده می‌شود این است که «اگر فقط یک جان نجات پیدا کند، ارزشش را دارد.» این گزاره ممکن است از نظر متافیزیکی درست باشد و قطعا برای خانواده فرد نجات‌یافته صادق است، اما در دنیایی با منابع محدود، سیاستگذاران ناگزیر با مبادله‌ها روبه‌رو هستند. آنها باید تصمیم بگیرند تا چه حد حاضرند برای نجات یک جان هزینه کنند. پاسخی که این تحلیل ارائه می‌دهد حدود ۵‌میلیون دلار (به دلارهای ۱۹۹۰) است. این عدد برای ارزیابی مقررات ایمنی محیط کار، تصمیم‌گیری درباره میزان هزینه‌برای پژوهش‌های پزشکی، مقررات زیست‌محیطی و موارد مشابه اهمیت اساسی دارد.

از آنجا که ارزش آماری جان به دلار بیان می‌شود، طبیعی است که این پرسش مطرح شود که این ارزش در طول زمان چگونه تغییر می‌کند. برآوردهای یادشده به دلارهای سال‌۱۹۹۰ هستند و تغییر در قدرت خرید دلار بر این ارقام اثر می‌گذارد، اما نظریه قیمت نکات دیگری نیز در این زمینه ارائه می‌دهد. اگر بتوان ارزش آماری جان را از طریق اضافه‌دستمزدهای شغلی برآورد کرد، این ارزش ممکن است در طول زمان به شیوه‌ای قابل‌پیش‌بینی تغییر کند. برای مثال، اگر کیفیت زندگی در طول زمان بهبود یابد، کارگران اضافه‌دستمزد بالاتری مطالبه خواهند کرد. تغییرات در امید به زندگی نیز اهمیت دارد.

اگر مرگ‌ومیر غیرمرتبط با شغل کاهش یابد، اضافه‌دستمزد افزایش خواهد یافت، زیرا ارزش زندگی بیشتر می‌شود؛ چراکه زندگی بیشتری برای زیستن وجود دارد، همچنین تقاضا برای ایمنی احتمالا یک کالای عادی است، به این معنا که با افزایش درآمد، تقاضا برای ایمنی نیز افزایش می‌یابد. این امر به کاهش مرگ‌ومیر شغلی منجر می‌شود. البته این اثر می‌تواند مبهم باشد، زیرا معمولا انتظار می‌رود کارگران برای ایمنی بیشتر، اضافه‌دستمزد کمتری دریافت کنند، با این حال افراد می‌توانند با خروج از بخش‌های پرخطر و ورود به بخش‌های کم‌خطر ایمنی بیشتری ایجاد کنند. در این حالت، برای جذب نیروی کار به مشاغل خطرناک، اضافه‌دستمزد باید افزایش یابد.

کاستا و کان در مقاله خود ارزش آماری جان را برای سال‌های ۱۹۴۰، ۱۹۵۰، ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ برآورد کردند. آنها دریافتند که مرگ‌ومیر شغلی در این دوره به‌طور چشمگیری کاهش‌یافته‌است، به‌ویژه در صنایعی مانند معدن و ساخت‌وساز. در عین حال، اضافه‌دستمزد مرتبط با ریسک مرگ به‌طور قابل‌توجهی افزایش یافته‌است. بر اساس مدل خطی آن‌ها، ارزش آماری جان در سال‌۱۹۴۰ حدود یک‌‌میلیون دلار (به دلارهای ۱۹۹۰) بوده‌است. این رقم تا سال‌۱۹۶۰ بیش از دو‌برابر می‌شود و در سال‌۱۹۸۰ به حدود ۵.۳میلیون دلار می‌رسد، بنابراین با وجود کاهش شدید ریسک مرگ، اضافه‌دستمزد و در نتیجه ارزش آماری جان در این دوره افزایش یافته‌است.

نتیجه مهم دیگر این است که آنها نشان می‌دهند ارزش آماری جان به ازای هریک دلار افزایش در تولید ناخالص ملی واقعی سرانه، حدود ۱.۵۰ تا ۱.۷۰دلار افزایش می‌یابد. یعنی با افزایش درآمد، ارزش زندگی سریع‌تر از خود درآمد رشد می‌کند. این یافته‌ها پیامدهای مهمی دارند. کاستا و کان اشاره می‌کنند که بسیاری ارزش آماری جان را ثابت فرض می‌کنند، دست‌کم به‌صورت واقعی. حتی کسانی که آن را با درآمد به‌روزرسانی می‌کنند، آن را نسبتا کم‌کشش نسبت به درآمد می‌دانند. استدلال آنها این است که این رویکرد نه‌تنها از نظر نظری نادرست است، بلکه پیامدهای مهمی برای سیاستگذاری دارد. اتکا به برآوردهای قدیمی می‌تواند به کم‌برآوردی جدی ارزش جان انسان منجر شود و در نتیجه بر تصمیم‌گیری‌ها و اجرای مقررات اثر منفی بگذارد.

جمع‌بندی اصلی این است که نظریه قیمت می‌تواند ابزاری باشد برای قیمت‌گذاری چیزهایی که قیمت بازاری ندارند. این نکته اهمیت زیادی دارد. ادعای اینکه نمی‌توان برای چیزی قیمتی تعیین کرد، نادیده‌گرفتن معنایی است که اقتصاددانان از «قیمت» در نظر دارند. قیمت معیاری از هزینه است. حتی وقتی چیزی به‌طور رسمی در بازار قیمت‌گذاری نمی‌شود، رفتار افراد همچنان ارزشی را که برای آن قائل‌اند آشکار می‌کند. تصمیم به‌کار در یک شغل پرخطر و دستمزدی که در ازای آن دریافت می‌شود، اطلاعات زیادی درباره ارزشی که افراد برای جان خود قائل‌اند در اختیار ما می‌گذارد. نظریه قیمت به ما اجازه می‌دهد این رفتارها را به مقادیر دلاری ترجمه کنیم؛ در واقع یک فرمول نسبتا ساده برای برآورد ارزش آماری جان انسان مستقیما از بینش‌های نظریه قیمت به‌دست می‌آید.

* اقتصاددان